خاطره تلخ

بچگیا یه بار مادرم داشت حیاط خونه مونو میشست منم اون وسط کمکش میکردم

اون وسطا یه خرده شیشه رفت تو پام...خیلیدردم گرفت

مادرم بی تفاوت به کارش ادامه داد...حتی سرزنشم کرد

بهم اهمیت نداد انگارکه اصلا من وجود نداشتم... من نگاهش میکردم درد میکشیدم دلم گرفت دلم شکست...خیلی بد شکست

اون رفتارش تو ذهنم ثبت شد،.چرا موقع نوشتن این متن اشکام بند نمیاد؟؟؟

فردا نباید چشام داغون باشه...فردا باید صبح خروس خون بیدار شم  ...باید بخوابم...


منبع این نوشته : منبع